X
تبلیغات
مـלּ و دل
مـלּ و دل
شاید فقط عـاشق بداند "او" چرا تنهاست: کامل ترین معنا برای عشـق تنهـآییست ...

دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ● 10:55

 پست ثابت متغیر


لازم میدونم یه چیزی رو بهتون بگم:

احساسات من فراز و نشیب زیادی داره

یه موقع پستام غمگینه

ولی بعضی وقتا هم خیلی پرشور و شاده !

خلاصه لحظه به لحظه ام یه جوره !



posted by: YoUr FrIeNd |
راست میگه..
جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ● 14:46

« گاهی باز کردن سر صحبت از باز کردن در گاو صندوق بانک هم سخت تره! »


و من به این حرف رسیدم وقتی تو تمام روز از کنارم رد می شدی

و من لال شده بودم...

tags: خاطره
read more
posted by: YoUr FrIeNd |
دلگیـر
دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ● 21:9

تا رازهایم را نمی دانی

داوری نکن!...

(سینمایی سـوت پایان)



.:. دلگیرم از کسایی که فقط حرف میزنن..

بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشن..


.:. به امید روزی که هممون به این باور برسیم...

tags: خاطره
posted by: YoUr FrIeNd |
سیب ها روی خاک غلطیدند
چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ● 11:49

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند

چادرش در میان گرد وغبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم

در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید،حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه

پسر کوچکش رسید از راه

گفت:آرام باش! چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر،گریه نکن

مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی

یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد

 

صبح فردا به مادرم گفتم

گوش کن ! این صدای روضهء کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم

در ودیوار خانه ای مشکی است

**

با خودم فکر می کنم حالا

کوچه ء ما چقدر تاریک است

گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه

راستی! فاطمیه نزدیک است...

(سید حمیدرضا برقعی)


.:. سفره نوروز
کسی را
شفاعت نمی کند
فاطمه (س) را دریابیم...

شهادت بانوی دوعالم تسلیت...

tags: دیگران
posted by: YoUr FrIeNd |
هوایی
دوشنبه چهارم فروردین 1393 ● 17:2

اینکه یک روز تعطیل ساعت 7صبح بیدار شویم

سوار ماشین شویم و به قصد زیارت حضرت معصومه(ع) بیرون بزنیم...

اینکه از شدت خواب نتوانی تحمل بیاوری

و شاید به دقیقه نرسیده، خوابت ببرد...

اینکه بیدار شوی و ببینی برای صبحانه گوشه جاده نگه داشته ایم

اینکه خوشحال شوی که بالاخره از خانه زدیم بیرون و خوش می گذرانیم

اینکه حس کنی هر لحظه قرار است بهتر از لحظه ای قبل شود

اینکه شیشه را بدهی پایین و تا بدنت اجازه می دهد نفس بکشی

عمیق و عمیق تر...

اینکه هیچ آلودگی حس نکنی

هوا تمیـزِ تمیـز است!

اینکه بفهمی برنامه عوض شده و حالا دیگر مقصد خاصی برای سفر نداریم!

اینکه انگار آزادی هر جایی بروی

[خب این ها خیلی لذت بخشند! اما...]

...و دوباره لا به لای کتاب خواندن هایت خوابت می برد...

و وقتی بیدار شدی

یا نه، خواب و بیدار بودی

ناگهان خواهرت داد بزند که: مامان نگا کن! اتوبوس راهیان نور!...

و تو خیلی ناگهانی تر خواب از سرت بپرد و فقط خیره شوی به شیشه اتوبوس...

به "راهیان نور"ی که پشت شیشه نصب شده...

و برای لحظاتی خشکت بزند و تمام آنچه هفته ها پیش بر تو گذشته جلوی چشمت بیاید...

و به خودت بیایی و بفهمی که قلبت انگار ناآرام تر از خودت است...!

حالا دیگر چشم دوختن به طبیعت بیرون حس و حال دیگری دارد...

و چقدر سخت بود که آنجا هیچکدام از همراهانت نبودند تا درکت کنند...

تا بفهمند به چه فکر می کنی...

تا...

و باز هم حواست پرتِ دنیا می شود...

زمان زیادی نمی گذرد که...

مادر راجع به "دلیجان" (که تابلو اش را زده بودند) می پرسد

و تو با انگشت اشاره پدر که دلیجان را نشان می دهند به "دهلاویه" می روی...

"روستای دهلاویه"

خانه های روستایی، در کنار یکدیگر....

و محو شباهتشان می شوی!

تک تک ثانیه هایی که بالای ساختمان رفته بودی تا منطقه اصلی دهلاویه را ببینی

برایت تداعی می شود...

و در عجبی که از کجا به کجا رفتی...!

و چقدر در دلت به زهرا غبطه می خوری که این روزها در کجا به سر می برد...

فکه..؟طلائیه...؟دوکوهه...؟ یا... شلمچه...؟؟

همه این ها می گذرد...

در برگشت، زیارت می کنید و خسته از ماشین سواری های چند ساعته

به سمت خانه راه می افتید

هندزفری را از کیف در می آوری و به گوشی می زنی

اول سراغ آهنگ های احسان می روی

اما انگار که دلت چیز دیگری بخواهد آهنگ "شهر باران" حامد زمانی را می گذاری...


دل شکسته قیمتی تره آره

صدای بهتری داره

خدا ببین چقد دلم شکسته...1


و انگار وقتی "شکسته" را می گوید چیزی درونت فرو می ریزد

حتی اگر دقت کنی صدایش را هم می شنوی...

و حس می کنی از زبان تو می گوید:


پشیمونم از این مسیر وارونه / از اینکه گم شده خونه

از اینکه از سر خودم زیادم

پشیمونم ولی بازم دلم قرصه / یکی حالمو میپرسه

تو لحظه ای که شمعِ رو به بادم2


و آخر همه این اتفاقات امروز _ که شاید واقعاً "اتفاقی" نباشند _

یک چیز بیشتر از همه قولت را یادت آورد

عهدی که مردانه در دیار مردان بستی را :


ستاره ها رفتن و نوبت ماست
حالا كه دنيا خيلي بي قراره
دستامونو به هم بديم بدونيم
عهدي كه بستيم برگشتن نداره3



و وقتی یاد شهدا هوایی ات کرد غروب یکشنبه ات را به یاد غروب شلمچه

با قطره ای اشک و دلی شکسته سپری می کنی...





1 و 2- دانلود

3- دانلود


tags: خاطرهحرف دل
posted by: YoUr FrIeNd |
92 هم تمام شد...
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ● 20:51

به همین راحتی یک ســــــآل گذشت...

خدایا!

به داده ها و نداده هایت شکر

زیرا که داده هایت نعمت اند و نداده هایت حکمت


ما رو از دعای خیرتون، مخصوصا در لحظات تحویل سال، محروم نکنین :)


عیدتــــ:))ـــون مبارکــــــــــــــــــ:))


.:. اگه حرفی زدم که رنجیدین یا حتی ته دلتون ازم دلگیر شدین

به خوبی و مهربونی خودتون ببخشین :)


.:. فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن (حافظ)


.:. قدر همو بیشتر بدونیم امسال...


.:. خدایا انتظار بس نیست؟ تا کی باید جمعه به جمعه و سال به سال بگذرد و آقایمان نیاید؟ خدایا گرچه فراموشکاریم، گرچه گناهکاریم، گرچه گاهی دل مولایمان را می شکنیم اما دلمان تنگ است...

خدایا! به حرمت دلهای شکسته، دلهای مخلص و بی ریا ...

امسال را سال ظهور امام زمان(عج) قرار بده...


من شنیدم که شما فصل بهاری آقـــــــــــا!

به دل خسته ما صبر و قراری آقــــــــــــــا!

عمر یکسال گذشت و خبری از تو نشد

هوس آمدن این جمعه نداری آقــــــــــــا؟!

در هیاهوی شب عید، تو را گم کردیم

غافل از اینکه شما،اصل بهاری آقـــــــــــا…


پس نوشت:

لحظه تحویل سال= 20:27:07

5شنبه - 29/12/1392

tags: خاطرهحرف دل
posted by: YoUr FrIeNd |
تو، خدا، شهدا...
جمعه شانزدهم اسفند 1392 ● 13:39

خداحافظ ای فکه، طلائیه، هویزه...

خداحافظ ای غروب شلمچه...

خداحافظ ای رمل ها و ای خاکریزها...

خداحافظ ای جای پای شهدا...

خداحافظ ای اروند...

و خداحافظ ای تابلوی 600کیلومتر تا کربلا...

قسمتی بود و شاید لطف و رحمتی که چند روزی مهمانتان باشیم

و به قدر ناچیزی بفهمیم حال و هوایتان را

بفهمیم وقتی دشمن مجالتان نمی دهد، یعنی چه...

وقتی خودی مقصر شکست باشد، یعنی چه...

وقتی محاصره شوید، یعنی دقیقاً چه می شود...

یا دردناک تر از همه اینکه وقتی از جوان خوش قد و بالایی تنها به اندازه نیم متر استخوان برگردد، یعنی چه...

خدایا!

بیش از همه از تو ممنونم

که حتی برای یکبار هم که شده اجازه تجربه احساساتی کمیاب را به من دادی

مثلا اینکه سر سوزنی انتظار یک مادر را بدانم...

و امید برگشت پاره جگرش...

و اینکه وقتی جسدش برمی گردد از شوق پیشکشی برای خدا گریه می کند

نه از داغ از دست دادن فرزند...

اینکه فهمیدم چقدر دنیای ما و آن ها فرق کرده...

یا بهتر بگویم:

چقدر ما از آن ها فاصله گرفته ایم...

و چقدر زیباست که به جای شهدا شرمنده ایم از این به بعد بگوییم:

"شهــــدا جبران می کنیم"

و بدانیم که جبهه جنگ ما، عرصه علم و دانش است

و خط مقدم ما مدرسه...

و وقتی دوباره به این شهر شلوغ و پرهیاهو برمی گردی

می فهمی که چه زیبا و دلنشین بود اجتماع چندصد دانش آموز و دانشجوی بسیجی

و اینجاست که دلت دوباره تنگ می شود

و این بار فرقش با دفعه های قبل این است که

حالا می دانی آنجا چه جاییست و قبلاً هیچ تصوری نداشتی

و همین است که بیشتر دلتنگت می کند...

تا جایی که به مادرت اصرار می کنی برای عید به آنجا بروید

و وقتی اشتیاق مادرت را هم می بینی دلت بیشتر به تکاپو می افتد...

و همین جاست که التماس دعاهایت را از ته دل می گویی

و بیش از همیشه دوست داری که خدا صدایت را بشنود...



.:. شلمچه یک حس عجیب است.

یک حسی که انگار فقط تو هستی و خدا و شهدا...

.:. چفیه ام جا ماند در جایی از آن خاک نازنین...

خدایا! زنبیل گذاشتم برای دفعه بعد ها!

tags: خاطرهحرف دل
posted by: YoUr FrIeNd |
اصلا ذات 5شنبه ها یک جوریست :| یک جور ناجور...
جمعه دوم اسفند 1392 ● 16:56
و خداوند 5شنبه را آفرید تا آرامش مرا بر هم بریزد..!

تا دلتنگی را بفهماند

تا بفهمیم نبود "یک نفر" چقدر می تواند موثر باشد

کلاس جغرافی را که بشکه بشکه در آن برکت دمیده اند(!)

آن هیچ! تکراری همیشگی است...

5شنبه ها حتی زنگ تفریح ها هم نمی گذرند

وقتی برای آزادی هرچه زودتر از شر معلم جغرافی درِ کلاس را باز می کنم

و می بینم که کسی همزمان از کلاس روبرو خارج نمی شود،

و وقتی از نرده های طبقه دوم سر می کشم به پایینِ خلوت تر از همیشه،

و وقتی صدای کسی در راهرو مرا برای چند لحظه ثابت نگه نمی دارد،

و خیلی وقت های دیگر که آن "یک نفر" نباشد

به من ثابت می شود که آن روز 5شنبه است...



.:. 5شنبه ها رو دوست ندارم! به چندین و چند علت :|

.:. جمعه ساعت14 المپیاد ادبی بود! شرکت کردم ولی هیچ امیدی ندارم!

(خدا رو شکر که امسال آزمایشی بود!)

.:. یکشنبه ای که داره میاد انشاءالله راهی سرزمین عشق و سادگی هستیم...

(دعا کنین آدم بشم بعد برگردم...!)

tags: خاطره
posted by: YoUr FrIeNd |