مـלּ و دل

با دعا شاید بدست آوردمت چون با دعا / دستکاری کردن تقدیر کار کوچکیست _ ک.بهمنی

 پست ثابت متغیر

 

لازم میدونم یه چیزی رو بهتون بگم:

احساسات من فراز و نشیب زیادی داره

یه موقع پستام غمگینه

ولی بعضی وقتا هم خیلی پرشور و شاده !

خلاصه لحظه به لحظه ام یه جوره !

 


 

 

دوستان عزیز

اگر تاحالا به اینجــا سر نزدید

فوراً کلیک کنید

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 10:55 توسط YoUr FrIeNd| |

امشب به اندازه همه نبودن هایت

من بودم

حافظ بود

  و کور سوی شمعی که نفس نفس میزد...

 

« چشمم بروی ساقی و گوشم بقول چنگ

فالی به چشم و گوش درین باب میزدم

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم

بر کارگاه دیده بی خواب میزدم ... »

 

 

 

 

+ عکس از خودم


برچسب‌ها: حرف دل
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:7 توسط YoUr FrIeNd| |

۹۳ هم گذشت...

تنها چند ساعت به تمام شدن یک ۳۶۵روز دیگر مانده...

س ی ص د و ش ص ت و پ ن ج روووز...!!!!

اوفففف... انگار نه انگار که تا امسال ۱۶-۱۷تا از این سیصدوشصتوپنج روز ها ... 

سی صد و اندی از دست دادم اما مطمئن نیستم که همان قدر بدست آورده باشم

خدایا به داده ها و نداده هایت شکر..

دفتر خاطراتم را باز کردم و درست برگشتم به یکسال قبل..خاطرات فروردین۹۳.. اما عجیب بنظرم یک ماه پیش می آمد..!!

با بعضی هایش شاد شدم و بعضی دیگر مرا برد به قعر همان غم و غصه ای که با آن نوشته بودم..

ولی انصافا چقدر زود دیر میشود...

و اگر عمرمان به دنیا باشد ۳۶۵روز دیگر در همین دقایق مینویسیم:۹۴هم گذشت...


برچسب‌ها: خاطره
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:49 توسط YoUr FrIeNd| |

دلتنگی یعنی امروز

امروز یعنی جاماندن...

یعنی مدرسه از صبح حال و هوای رفتن داشته باشد و تو محکوم به ماندن باشی

یعنی وقتی صدای "سلام آخر" را می شنوی مور مورت شود

و مطمئن شوی که امروز با همه روزها متفاوت است

و حسی ک با همه حس ها، م ت ف ا و ت

و تو میمانی بین غوغای مضطرب دلهای مسافران

همان هایی ک شاید از حال امروزمان تعجبشان بگیرد..!...

 

و مسافران تک تک بین حلقه می آیند

و متنظر "رزق"های سفرشانند که از جاماندگان بهشت بگیرند

به همراه چند کلمه ای یادگاری که در گوششان زمزمه می شود

و قطره های اشک روی شانه شان..

و تو میمانی که چرا در این بهبوحه شور و دلتنگی و جبر، نمی گریی؟...

و چرا خشکت زده به صورت های رفتنی؟

یاد کیف و چفیه امانتی می افتی

و کسی که حالا در بین حلقه منتظرشان بود

قدم قدم تا وسط حلقه

و سنگینی دل..

کیف را از شانه ات به شانه اش منتقل میکنی

و سنگینی دل..

چفیه را از گردنت به گردنش می اندازی

و سنگینی دل..

دستت را دور گردنش حلقه میکنی

همه حرف های مانده در دلت را در "خیلی دعایم کن، همان جا که حال خوب داشتی.." خلاصه میکنی

به اینجا که می رسد همه سنگینی دلت خودش را فرو میریزد از چشم ها..

و تو در صدای"چشم چشم" گفتن های مسافر و هق هق دل سوختگان برمیگردی در حلقه..

بی اختیار دست ها را سپر محکم اشک کرده ای و در خودت می شکنی

جوری مهیب.. اما فقط خودت صدایش را می شنوی و دست و پاهایت سست می شود..

صوت مداحی از بلندگو ها همه را هوایی کرده

و برای ما خیلی صحنه ها را تداعی..

شن های فکه، باران طلاییه و غروب شلمچه... و غروب شلمچه... و مخلصانه ترین نمازش... و سجده های بی ریایش..و قتلگاهی که رزمندگان در آن محاصره شدند.. و خواندن نامه جاماندگان آن سال... و اتوبوس های کاروان شهید صیاد... 

و خیلی چیزهای دیگر که در این لحظات برایمان دوره میشد...

حالا نوبت به عکس یادگاری رسید

جاماندگان را از مسافران جدا می کردند

که نکند خدای نکرده ما هم رفتنی شویم...

و این شاید بدترین لحظه بود برایم..

کاملا دو گروه روبروی هم..

شبیه هم..

فقط با یک تفاوت..

رفتنی ها و ماندنی ها...

 

 

 

+معذرت بابت تایید نکردن نظرات...

در اسرع وقت انشاءالله

میتراجان:)

 


برچسب‌ها: خطره, حرف دل
نوشته شده در جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:2 توسط YoUr FrIeNd| |

دستت که به نوشتن نرود خیلی بد می شود

آن وقت کم کم هر چه از زمین و زمان برایت ببارد جمع می شود توی دلت

دل خیلی بزرگ است ؛ خیـلی

اما گاهی یادمان می رود که شاید بیشتر از بزرگ بودن ظریف است

یادمان می رود که تحمل هر باری را ندارد...

 

2/1/2015


برچسب‌ها: حرف دل
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:30 توسط YoUr FrIeNd| |

 

یه چیزایی تو دنیا هست که دلیه، حسّیه ..

یه احساس خاصه که فقط بین نویسنده (یاگوینده) و مخاطب خاصشه

نمیدونم هرجور میخوای ازین مخاطب خاص برداشت کن

اما اینجا، الان، بحث، بحثِ یه خاصه دیگس

یه نفرخاص که همیشه برای دختر خاص میمونه

و به تبعش نامه و دست نوشته ش هم یه حس دیگه ای داره برای دخترک

جدای همه از حس های پوچ ظاهری..

یه فرقش، اینکه کلمات حتی قبل از اینکه به مغز فرستاده بشن و معنیشون دریافت بشه میرن توی روحت..

و تو احتمالاً ناخودآگاه آثارش رو درچشم و بعد هم روی گونه هات حس میکنی

و خاص تر از همه شاید اینجای داستان باشد که ببینی نویسنده هم متقابلاً همین حال رو داره انگار..

 

اما باز برای حفظ ظاهر جلوی مهمون ها، هردو، نگاهتونو از هم برمیدارید..

و سرگرم چیزهای دیگه میشید..

 

    * 17دی *

 

 

+ کادوهای تولد خیــلی شیرینن، خیلی!

مخصوصا وقتی بطرز بی سابقه ای با نامه ای از پدر مواجه بشی داخل پاکت...!


برچسب‌ها: خاطره
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 20:27 توسط YoUr FrIeNd| |

السلام علیک یا اباعبدالله

 

جوری شکسته ام که تکه خرده های دلم روز به روز حالم را جریحه دارتر می کند

خونش از چشم هایم می ریزد و دردش در وجودم می ماند

آخر جاماندن داریم تا جاماندن...

دیگر چقدر جلوی بقیه خوددار باشم

چقدر تصاویر و فیلم ها را در تلویزیون ببینم و با چشم قلبم زار بزنم

چقدر باید حسرت رفتگان را بخورم تا من هم رفتنی شوم...؟

خدایا مگر ما دل نداریم..؟

یا اگر داریم از سنگ داریم..؟

هر چه سرگرداندم دور و برم کسی داشت بار سفر می بست

این روزها هرچه می بینم یا آش بشت پاست یا جای خالی

جای خالی هایی که حسرتشان را میخورم

نبودن هایی که به هزار هزار بودن می ارزد...

چقدر دوست داشتم نباشم

حتی برای یک روز..

خدایا ببین چقدر قانع شده ام..!

تشنگی داریم تا تشنگی درست است

اما من هم به اندازه خودم تشنه ام خدا...

قلبم تشنه است - در عین پر آبی چشمانم -

این اشک ها بستری برای باریدن می خواهند

مکانی بین دو عشق ، دو زندگی ، دو حرم...

یک جایی که فقط بایستم و با نگاه همه راز دلم را بگویم

با نگاهم لذت ببرم

شکر کنم

باشم...

خدایا یعنی من انقدر بد شده ام که لیاقت یک نگاه کردن هم ندارم..؟

پس جواب این همه شکستگی چه می شود..؟

تو که بهتر از هرکسی صدای قلبم را می شنیدی

همان وقتی که خبر رفتن ها می آمد

خدایا هنوز هم دیر نشده

هم تو بخشنده ای و هم من قانع

پس با دست عطا و بخشندگی ات به ما هم عنایتی کن..

18.9.93

 

 

+ نشدم نوکر خوبی به درت حق داری

اربعین داغ حرم را به دلم بگذاری ...


برچسب‌ها: حرف دل, خاطره, ashura, imam hussain, imam naghi
نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:0 توسط YoUr FrIeNd| |

گاهی وقت ها اینقدر اتفاقات جور و واجور و بی وقفه برایت رقم می خورد

و انقدر زندگی از هر سو فشار می آورد

که چشمه واژگان عادی روزانه ات هم می خشکد

چه برسد به واژگان وبلاگی...

 

+ این گاهی وقت ها برای من دارد میشود خیلی وقت ها ...

و کم کم..کم کم.. میشه همیشه...

 

 

چقدر ناامیدانه..


برچسب‌ها: خاطره
نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۳ساعت 16:51 توسط YoUr FrIeNd| |